سلام امیرعلی جونم، امروز عصر یه بگو مگوی کوچولو با بابات داشتم که دیگه مغزم قفل کرده بود و دوس داشتم از محیط بحث و جدل دور شم تا که ناراحتیمون کم بشه و تو عشق کوچولومون بیشتر ناراحت نشی، من و تو ماشین بابا رو برداشتیم و رفتیم مجتمع آفتاب (شهربازی سرپوشیده مجتمع آفتاب) اونجا اسباب بازی های خوشگلی داره که تو بیشتر از همه از اون پرنده ی خوشگل و از اون ماشین بازی که فرمون داره و صدا می ده خوشت میاد، خیلی وقت بود نرفته بودیم اونجا و دوباره رفتنمون خیلی بهت خوش گذشت، فقط حیف که هنوز خیلی کوچولویی و فقط سراپا می تونی فرمونو بگیری، آخی عزیزم .... تو ماشین هم که عین پسرهای غیرتی بغل دستم نشسته بودی و همش غر می زدی رو سرم....فدات بشم پسر خوشگل و نازم ، پسر نازم ، عشق مامان و بابا ، تو همه چیز مایی، البته امیرعلی جون اینم بگم که بعد اینکه اومدیم خونه قهر من و بابات تموم شد و دوباره آشتی شدیم، آخه با وجود تو که قهر خنده داره واقعا اینقدر که تو شیرین هستی و وجودت عشقه



امیرعلی عشق مامان و بابا...
ما را در سایت امیرعلی عشق مامان و بابا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 125 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 18:41